تبليغاتX
صدای غار غار کلاغی از دور -
شعر و ...
 

 

- ضمن اداي احترام به عرفان نوظهور جناب علي دايي ، و سخنان شورانگيز و تكان دهنده ي ايشان در برنامه ي 90 ، و با كسب اجازه از شيخ فريدالدين عطار نيشابوري ، اين پست ، با يادي از مرحوم اسد الله وسمه اي ، تقديم مي شود به :

 سيد مهدي موسوي ..............

 

ذكر حسين بن منصور ، رحمة الله عليه

 

آن قتيلُ الله ، في سبيلِ الله ، آن شير بيشۀ تحقيق ، آن شجاع صفدرِ صدّيِق ، آن غرقۀ درياي موّاج ، حسين بن منصور حلّاج – رحمة الله عليه – كار او كاري عجب بود ...

... پس به بصره شد و با عمرو بن عثمان مكي افتاد و هجده ماه با او صحبت داشت . و ابو يعقوب الاقطع دختر بدو داد . پس عمرو بن عثمان از او برنجيد ، و از آنجا به بغداد آمد پيش جنيد . جنيد او را سكوت و خلوت فرمود ، و چندگاه در صحبت او صبر كرد و قصد حجاز كرد و يك سال آنجا مجاور بود. باز به بغداد آمد ، با جمعي صوفيان به پيش جنيد و از وي مسايل پرسيد. جنيد جواب نداد و گفت : «زود باشد كه سر چوب پاره سرخ كني ». حسين گفت : «آن روز كه من سر چوب پاره سرخ كنم ، تو جامه ي اهل صورت پوشي »، چنان كه :

نقل است كه : آن روز كه ائمه فتوي دادند كه او را ببايد كشت ، جنيد در جامه‌ي تصوف بود و فتوي نمي نوشت . خليفه فرموده بود كه : «خطّ جنيد بايد» چنان كه دستار و درّاعه در پوشيد و به مدرسه رفت و جواب فتوي نوشت كه : «نَحنُ نَحكُمُ بالظّاهر» - يعني بر ظاهر حال كشتني است و فتوي بر ظاهر است امّا باطن را خداي داند –

... و او را حلاج از آن گفتند كه يك بار به انباري پنبه برگذشت . اشارتي كرد، در حال دانه از پنبه بيرون آمد و خلق متحيّر شدند .

... نقل است كه در پنجاه سالگي گفت كه : «تاكنون هيچ مذهب نگرفته ام امّا از هر مذهبي آنچه دشوارتر است بر نفس ، اختيار كردم . تا امروز كه پنجاه ساله ام ، نماز كرده ام و به هر نمازي غسلي كرده .»

... نقل است كه گرد او عقربي ديدند كه مي گرديد . قصد كشتن كردند ، گفت : «دست از وي بداريد كه دوازده سال است كه نديم ماست و گرد ما مي گردد.»

... نقل است كه طايفه اي در باديه او را گفتند : «ما را انجير مي بايد ». دست در هوا كرد و طبقي انجير پيش ايشان نهاد . و يك بار ديگر حلوا خواستند . طبقي حلواءِ شكري ِ گرم پيش ايشان نهاد . گفتند : «اين حلواءِ باب الطّاق بغداد است». حسين گفت : «پيش من چه باديه و چه بغداد !».

نقل است كه يك بار در باديه چهار هزار آدمي با او بودند ، برفت تا كعبه ، و يك سال در آفتاب گرم برابر كعبه بايستاد برهنه ، تا روغن از اعضاء او بر آن سنگ مي رفت و پوست او باز شد و از آنجا نجنبيد ... پس در عرفات گفت : «يا دليل المتحيّرين !» و چون ديد كه هر كس دعا مي كردند ، او نيز سر بر تل ريگ نهاد و نظاره مي كرد ، و چون همه بازگشتند ، نفسي بزد و گفت : «الها ! پادشاها ! عزيزا ! پاكت دانم و پاكت گويم از تسبيحِ همۀ مسبِّحان و تهليل همۀ مهلِّلان و از همۀ پندار صاحب پنداران . الهي ! تو مي داني كه عاجزم از شكر ، تو به جاي من شكر كن خود را ، كه شكر آن است و بس ».

... و گفت : «خُلقٍ عظيم آن بود كه جفاء خلق در او اثر نكند . پس آن گاه خداي – تعالي – را شناخته باشد ». و گفت : «توكّل آن بود كه تا در شهر كسي را داند اوليتر از خود به خوردن ، نخورد »... و گفت : «زبان گويا هلاك دلهاي خاموش است »... و گفت : «دنيا بگذاشتن ، زهد نفس است و آخرت بگذاشتن ، زهد دل ؛ و ترك خود گفتن زهد جان ». و پرسيدند از صبر ، گفت : «آن است كه دست و پاي او ببرند و از دار درآويزند ». و عجب آن كه اين همه با او كردند ...

 

 

تذكره الاولياء – شيخ فريدالدين عطار نيشابوري – تصحيح دكتر محمد استعلامي – انتشارات زوّار

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط آرش معدنی پور  |