تبليغاتX
هواداران مهدی کروبی لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او صدای غار غار کلاغی از دور -
شعر و ...

 

از اين بهار تلخ...

 

1- همه چي جالبه، همه چي عجيبه، مردم تو خيابون كه همديگه رو مي بينن، الكي به هم لبخند مي زنن! تو صف نونوايي دعواشون نمي‌شه، موقع رانندگي با هم كل كل نمي‌كنن، همه انگار دارن تلاش مي‌كنن تا به همديگه ثابت كنن كه بهار اومده و چه خوبه كه همراه با شكفتن سبزه ها و جوونه زدن شاخه ها، اونا هم سبز بشن و شكوفه بدن! ( جمله ي آخر رو عينا از يه SMS نقل كردم ) ....

 

2- بهزاد بلور (‌ مجري BBC ) از ستار ( خواننده! ) مي‌پرسه كه: براي سال جديد، يه آرزو كن واسه خودت... و ستار شروع مي‌كنه كه: اميدوارم تو سالِ جديد، همه ي مشكلات تموم بشه و همه جا صلح و صفا باشه و مردم همه سالم و سلامت باشن و ... كه بهزاد مي‌پره وسط حرفش: همه با هم عروسي كنن و همه فقط بخندن و ... نه بابا! يه آرزم واسه خودت بكن...

 

3-موقع تحويل سال، با مليحه ، قرآن باز كرديم، اومد:

ما امانت خويش را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، ولي از پذيرفتنِ آن سر باز زدند، و از آن هراسيدند، و انسان آن را پذيرفت، كه او ستمكاري نادان بود.

سوره ي احزاب، آيه ي 72، ترجمه ي بهاء الدين خرمشاهي

 

4- حامد زنگ مي‌زنه بهم ( از يه جايي نزديكاي كرمانشاه ) و مي‌گه شعر بخون؛ و من فقط مي‌تونم يه شعر براش بخونم، شعري كه اين روزها اينقدر با سينا خونديمش ( البته به روايت سينا - كه به قول سعید ، يا پر از ايراد وزنيه و يا يه گند ديگه !- ) شعري كه همه ي حال و احوال اين روزها و شبهاي ماست... و الان هم با اجازه ي دكتر ، مي‌ذارمش اينجا كه ...

 

شبها كه مي زني به سرم بچه مي شوم مانند چشمهاي پسر كه نداشتي

چشمي كه قرص خسته ي اعصاب مي خورد با قهوه ي بدون شكر كه نداشتي

دستي دراز شد كه بگويد هنوز هم...

در باز شد به پهنه ي خوشبخت آسمان

يك عمر ميله هاي قفس را شمردي و... پرواز را نكردي ، پر كه نداشتي!

امّيد چيست؟ اسم قشنگي براي مرگ يك مشت داستان خيالي كه نيستم

دنيا چه بود؟ فاصله اي بين هيچ و هيچ با خاطرات چند نفر كه نداشتي

تبليغ روزنامه شدي شاد و بي دليل ، پيروزي جديد و تماشاچيان گيج

مشتي شعار تند سياسي وچند مشت ، هر چند مي رسد به نظر – كه نداشتي –

كه هيچ چيز ، چيز ، مهم نيست ، هيچ چيز !...

حتي بيت هاي قبلي كه خط مي زني

حتي بيت هاي بعدي كه نمي گويي

پدر غار نشينم

با گرز سنگي اش راه مي افتد

تا « فورپان» شكار كند

‌‌[ براي پدر غارنشينم

مهم نيست

كه نمي داني فورپان چيست ]

اينجا

از كادرها كه بيرون بزني

هميشه كسي هست كه كوتاهت كند

كه قرص هايت را

با ليوان آب به دستت بدهد

كه لنز آبي توي چشمهايت بگذارد

كه پرهايت را

[ كه مايه ي آبروريزي ست ]

با تيغ ژيلت ناپديد كند

و جلوي همه ي فورپانها

با خودكار قرمز

علامت سؤال بگذارد

اينجا هميشه كسي هست  .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 14:41  توسط آرش معدنی پور  |