تبليغاتX
هواداران مهدی کروبی لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او صدای غار غار کلاغی از دور -
شعر و ...
 

این ریل‌های یخ‌زده، من را کجا می‌بُرد؟
می‌ترسم از مرگی، که دنبالِ من افتاده......... 

ما هم ( عروضی ) شدیم /

 

...اسلحه رو كه از روي شقيقه اش برداشتم، نفس راحتي كشيد. گفتم :« ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم، ولي تو خودت اصرار مي‌كردي.» گفت:« آخه من چيكار كنم؟ تقصير من نبود كه! اونا همش مي‌پرسيدن كه پس چي شد؟ مگه قرار نبود كه...» پريدم وسط حرفش:« آخه به اونا چه ربطي داره؟» و ديگه نتونستم جمله مو ادامه بدم. حالا ديگه صبح شده بود. رفتم سمتِ پنجره، پرده رو كنار زدم، خورشيد، قرمزِ قرمز شده بود. پايين رو نگاه كردم، دوتا ماشين كوبيده بودن به همديگه و راننده هاشون كمي اونطرفتر داشتن با همديگه باقالي مي‌خوردن و دعوا مي كردن. برگشتم سمتِ اتاق، گفتم:«آقاي رييس، ماموريت به خوبي انجام شد، حالا حق و حقوقِ ما چي مي‌شه؟» آقاي رييس چشماي گنده ش را از روي من چرخوند، زبونِ درازش رو از حلقش دراُورد و مگسي كه روي سقف داشت مي پريد رو شكار كرد. من كه خيلي خوشم آمده بود، اسلحه رو از روي شقيقه اش برداشتم و گفتم:«ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم...»

...بعد آرام چشمهايم را باز كردم؛ جسد چند تا پروانه دور و برم افتاده بود ...

 

 ميثم يوسفي عزيز، ما رو دعوت كرد به يه بازي... و خب، چي از اين بهتر؟

- ...

- و اما اشخاصي كه من دعوت مي كنم به اين بازي:

1-

چشماشو آروم باز كرد. همه چي دوروبرش عجيب بود. اولش خيلي وحشت كرد. ديد توي يه اتاقه و روي يه قبر دراز كشيده، دو تا قبر ديگه هم تو اتاق بودن و روي هركدوم يه نفر دراز كشيده بود. چند تا اسكلت و شبح هم بالا سر هر قبر بودن، بالا سر خودش هم چند تا شبح وايساده بودن و يه ريز حرف مي زدن. يه دفعه يكي از اونا دستشو اورد جلو، فكر ‌كرد مي‌خواد خفه ش كنه، خيلي ترسيده بود. تنش داغ بود، انگار داشت تو يه كوره مي‌سوخت،‌از همه چي كلافه شده بود؛ از گرماي وحشتناكِ اتاق، از سروصدايِ اشباحِ بالا سرش، از پچپچه هايي كه از قبراي اطرافش به گوشش مي رسيد... دلش مي‌خواست همه ساكت بشن، دلش مي‌خواست مي‌تونست بيرون بره از اون جهنم... چشماش داشت سنگين مي‌شد...

بعد از مدتي چشماشو به سختي باز كرد و دوروبرش رو نگاه كرد. مادرش رو ديد كه دستشو از رو پيشونيش برداشت و به دكتر گفت:« بالاخره تبش قطع شد!»

مليحه بهارلو

 

2-

زندگي ايستگاه غمگيني است
اول جاده هاي خيس جهان
چمداني كه منتظر مانده
اتوبوسي كه راه مي افتد
"سيد مهدي موسوي"

خسته از یک روز پر کار و پر اضطراب به خانه برمی گردد. دستش پر است. كسي اما به استقبالش نمی آید. با تلقين مثبت به خود، با لبخند وارد مي شود. براي خوب تر بودن(!) دست و صورت و پاهایش را مي شويد و به خود عطر مي زند و برای اينكه مرد اخموي بی حوصله نباشد(!)، با خنده و شوخی به سراغ همسر و بچه هايش می رود. زن اما انگار از چيزي دلخور است.
براي تنبل و بي انصاف نبودن(!) در چیدن و جمع کردن و پاک کردن سفره شام و شستن ظرفها کمک می کند. زن اما هم چنان گرفته است.
برای بهتر شدن(!)، موضوع صحبتی را پیش می کشد. زن اما همچنان سرد است. سرانجام دلیل ناراحتي همسرش را می پرسد، اما جواب مشخصی نمی گيرد. بار دیگر اصرار می کند و سرانجام زن به حرف مي آيد: "تو برای من ارزش قائل نیستی، اصلا به فکر من نیستی، پوسیدم تو این خونه، اینم شد زندگی، همه ش تكرار مكررات، از صبح تا شب می شورم و می‌پزم و می سابم و می..."

علي معدني پور 

3-

يكدفعه، مث پريدن از چرتِ بعد از ناهار، چشمامو باز كردم؛ بعد از چند بار پلك زدن، سوزششون كمتر شد و شروع كردن به چرخش و بررسي اطراف و مغزم شروع كرد به تحليلِ موقعيت. خواستم مجيدو صدا كنم، ولي دهنم قفل شده بود، مث اينكه يكي به زور نگهش داشته باشه. ديدم به پشت، افتاده زمين. يه لحظه به نظرم از هوش رفتم. وقتي باز به هوش اومدم، ديدم دكتر داره از تو دهنم خورده شيشه ها رو مياره بيرون ...

امير معدني پور

در قوطی را می بندد.می ایستد.در خانه را باز می کند.از راه پله پایین می آید.در ساختمان را باز می کند.به بیرون می رود.در را
می بندد.وارد پیاده رو می شود.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.از خیابان رد می شود.در ساختمان مقابل باز است.از پله ها بالا می رود.در کنار خانه ای می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.در خانه را باز می کند.داخل می رود.به جنازه ای که پایین پنجره ای باز افتاده نزدیک می شود.می نشیند.چشمهایش را در می آورد.درون جیبش می گذارد.می ایستد.در خانه را باز می کند.ار پله ها پایین می آید.از ساختمان بیرون میرود.وارد پیاده رو می شود.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.از خیابان رد می شود.در ساختمان را باز می کند.داخل می شود.در را می بندد.از راه پله بالا می رود.در خانه را باز می کند.داخل می رود.در را می بندد.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.در قوطی را باز می کند.چشم ها را درون قوطی می اندازد.در قوطی را می بندد.

وهاب گاييني

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:32  توسط آرش معدنی پور  |