|
شعر و ...
|
می آیی و من می روم ، ای مرد دیگر چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
می آیی و من می روم ، زیباست ، زیباست باران نرمی بر غبار کوره راهی
دشت بلاخیز غریب تفته ای بود هر تپه ای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم اینک ، تو می آیی برای سیر و گلگشت
حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند شیطان خدایی کرد در این خاک سوزان
این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ بر پاستی ، از استخوان تیره روزان
تابوت خون آلود من ، گهواره ی توست جنبانَدَت دستِ پلیدِ پیرِ تقدیر
هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازیست روزی شنیدی گر کسی می گفت : تدبیر
می آیی و من می روم
بدرود
بدرود
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم
بیهوده بودن ، تلخ دردی بود ، اما
اما ... چه دردانگیز ما بیهوده مردیم ...
نصرت رحماني – مرد ديگر – ميعاد در لجن
