تبليغاتX
صدای غار غار کلاغی از دور -
به امید خدا هر سه شنبه یک شعر ...

غزل 102

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم 


 با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم


او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم


 تا کور سوی اخترکان بشکند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم


 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم


 هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم


 تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
 شک از تو وام کردم و در باورم زدم


از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم ...

 

از كهربا و كافور – حسين منزوي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 3:45  توسط آرش معدنی پور  |