|
به امید خدا هر سه شنبه یک شعر ...
|
امشب ، هواي كوفه ، نفس گير مي شود
دلشوره هاي فـاطمه تعبير مي شود
آن سفره اي كه هيچ زمان رنگ و بو نداشت
دعوت به كاسه هاي پر از شير مي شود
در انتظارِ عابرِ اين كوچه هاي تنگ
باور كنيد پنجره هم پير مي شود
چون حجمِ غم بزرگتر از بي نهايت است
يكباره بُغض چاه ، گلوگير مي شود
گويا دوباره فكر يتيمانِ شهر نيست
فرقي كه باز ، تشنه ي شمشير مي شود ...
علي كريمي – پر از ستاره ام ، اما ...
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ، علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم ...
از كهربا و كافور – حسين منزوي