تبليغاتX
صدای غار غار کلاغی از دور
به امید خدا هر سه شنبه یک شعر ...
.

.

.

هی دست های ات را تکان تکان می دهی

که -بقیه که نه- خودت فکر کنی پرنده ای!

هی سرت را می کوبی به دیوار

هی چوب لای چرخ خودت می گذاری

هی بالا می آوری و روی بالا آورده ات اسکی می روی

هی ... هی ... هی ... نه دوست عزیز ... نه /

هیچ کس به سگ مرده لگد نمی زند

هیچ کس

حتی اگر آن سگ زمانی نقش زنده ها را خوب بازی کرده باشد /

حتی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 0:21  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

این طور که من آویزان شده ام از سقف

هر ننه قمری به خودش اجازه ی دست درازی می دهد

حتی اگر آن ننه قمر نام اش دمپایی نباشد........

 

( خب که چی ؟ )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 15:23  توسط آرش معدنی پور  | 

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك

تنهايي است

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود

مي نگرد :

ادبيـات مـــا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:13  توسط آرش معدنی پور  | 

 

سرمو می کوبم به دیوار...

دیوار که چیزیش نمی شه !

یه بار دیگه می زنم / محکمتر...

دیوار سر جاشه همیشه !

 

سرمو می کوبم به پنجره

شیشه خورد می شه توی سرم

خون همه جا رو پر می کنه...

می رم پیش اکبر شیشه بخرم !

 

سرمو می کوبم به آسمون...

ولی نه آسمون که خیلی بالاست

حتی اگه بپرم دستم بهش نمی رسه

آسمون بالاتر از  زر زرای ماست !

 

سرمو می ذارم روی دستام

این خنده ها همه چی رو مختل می کنن

مغزم اینجوری آروم می گیره

دستام تنهایی مو  بغل می کنن ..........

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 15:34  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

رها کن

تا که چون مـــاهی

گدازان غم اش باشم

که تا چون مــه

نکاهم من

چو مه زان پس

نیفزایم .....................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 0:51  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۵

۴

۳

۲

۱

دکمه ی قرمز را فشار می دهم

خدایا !

وینستون لایت رو از ما نگیر ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 14:45  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 برای ملیحه ...

 

« من فقط خواب شاعري بودم

وسط تخت هاي يك نفره ...........

سيد مهدي موسوي »

  

من فقط باد ، من فقط بـاران 

من فقط دستي و دلي لرزان

من فقط خواب ، من فقط گريه ...

« زير رگبار تند تابستان »

+++

مي شنيدم صداي قلبم را

توي گوشي ِ دكتر ِ‌فرضي !

مي رسيدم كنار خانه ي تو

روي زين دوچرخه ي قرضي !

 

مي رسيدم ، وَ مات مي ماندم

از هجوم هواي سر در گم

از هجوم ِ‌تداعي و معني

زير تن پوش خالي ِ مردم !

 

با دوچرخه دوباره مي رفتم

هر ركابي كه مي زدم - غـم بود

نا دوباره به خواب برگردم

اين همه خستگي ... ولي كم بود !

 

مثل بادي كه خبس مي پيچد

لاي ِ اين برگهاي آلوده

مثل ِ بـاران كه سرد مي بارد

بر تن ِ كوچه هاي فرسوده

 

مثل سرماي پادگان ِ زمين

در شب خسته ي نگهباني !

منتظر مانده ام كه برگردي

پاسبخش ِ عزيز ِ زنجاني !

 

منتظر مانده ام كه برگردي

در شب ِ غربت ِ ( دوباره بخند ! )

روي ِ برجك ، كنار ِ‌نامه ي خيس

آخرين ساعت ِ سي ِ اسفند !

+++

من فقط بـاد ، من فقط گـريه

من فقط خـواب ... من فقط ... خسته م !

پنچر و بي ركاب و بي زنجير ...

من فقط ... من فقط ... فقط ... خسته م ..............

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 1:56  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

۱ -

دفترچه ی کهنه ی دلم پوسیده

اندوه به دیوار تنم  ماسیده

این سایه که روز و شب به دنبال من است

مرگ است  که روی پیکرم  رقصیده ...

 

۲ -

من هیچ شدم / اگر شما بسیارید

این لحظه ی مرگ  راحتم بگذارید

یک عمر به هر ساز شما   رقصیدم

دست از سر این جنازه ام     بر دارید .......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 15:23  توسط آرش معدنی پور  | 

 

برای علی

 

من مانده ام و خاطره ی روز نبرد

در کنج اتاق  گریه کردم  از درد

یک مورچه ام  که زیر بارانی تند

رد گذر قبیله اش را

گم کرد ..........

 

 

- سردمه

مثل موری که زیر بارون تند

رد بوی خط راه لونه شو می جوره ... ( حسین پناهی )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 15:4  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

بويِ پاييـز مي‌زند به سَرم

برگها زيرِ پايِ خسته / تَرَم

هوسِ يك هوايِ بـاراني

كوچه در ابتدايِ ويراني

مي‌روم... مي‌روم... به لاكِ خودم

جزئي از خاطراتِ بـاد شدم

جزئي از خاطراتِ مردي كه...

مانده پُشتِ چراغِ زردي كه...

ترسِ قرمز شدن، تمام شدن...

مردِ تنهـاييِ مُدام شدن

ترسِ رفتن... دوباره دَر رفتن

ترسِ از ترس و گريه سَر رفتن...

***

هي كلاغِ سياهِ آزادي !

بختِ من را به دستِ‌كي دادي ؟

بايد اين بار... گريه مي‌كردم

زيرِ رگبـار... گريه مي‌كردم

بايد اين بار همصدايِ غمِ

اين دلِ زار گريه مي‌كردم

خسته از حرف ها و آدم ها...

رو به ديوار

گريه مي‌كردم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:39  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

 

- قاصدك! هان! چه خبر؟!

- خبر؟ خبر كه هيچي

يك كم جا خوردم اينجا ديدمت!

 

جا خوردم / جا خوردي / جا خورد

جا مي‌خورم / جامي  خورَم / جاميخور... شايد اسمِ يه شهر باشه

« م » ، خب منم ديگه

منم كه جا خوردم

منم كه جا مي‌خورم

 

- قاصدك! هان!

- اَه، دِ بگو ديگه لعنتي ...

 

 

يادش به خير، پارسال، همين وقتا، فيلمِ خواب تلخ رو كار مي‌كرديم، با سينا ووهاب ورضا  و امير و ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:24  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

هي باد / باد بادكِ قرمز

از نردبانِ كـاج / به مـاه مي‌رسم

از كوچه هايِ حنجره / به آه

 

از پشتِ بامِ خيس / مثلِ كبوتري

پرپر ميانِ باغچه اي / غرقِ عطرِ خاك

از خـاك / تـاك / تـار / تَبَر / مي‌رسم زمين

مثلِ صدايِ شرشرِ بـاران

 

كبريت مي‌كشم كه به شكلي شبيهِ ( ﺷَ )

در سرديِ خجالتِ اين روزهايِ (  َب )

 

هي يك سوؤال / يك كلمه / يك شعاعِ نـور

 

از بينِ ابــرهايِ پُر از ابـرِ ابر شكل

 

از پله هاي خواب / به كابوس / مي‌رسم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 1:44  توسط آرش معدنی پور  | 

 

دود كه مي‌شوي و در هوا كه پخش مي‌شوي

اين دود را كه در هوا پخش مي‌كني و اين هوا كه در دود غوطه مي‌خورَد و

اين پخش كه در دود به هوا مي‌شود ...

+++

سيگار / سيگار / سيگار /

گاهي وقتها آنقدر ساكتي كه دلم مي‌خواهد زيرِ دندان هايم تكه تكه ات كنم /

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:22  توسط آرش معدنی پور  | 

                                                       برای سینا

ستاره ها

به تشييع جنازه ي باغ آمده اند

بويِ نم

بويِ خـاك ؛

آسمان

در تسخيرِ‌كلاغ ها

خوابهايِ ‌من

در تسخيرِ زرد و نارنجيِ پاييـزي

                             كه در راه است ...

 

  

 

پی نوشت:

اگه راستشم بخوای

الان احساسم اینه :

می ترسم اگه یه ذره

فقط یه ذره

قدم بزرگتری بردارم

از اون ور دنیا      بیفتم پایین .........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:53  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

  

در ازدحام ِ کف زدن های ِ هواداران

بازنده ای

 در انتظار ِ

 سوت ِ داور بود .......

 

سيد مهدي موسوي

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:22  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

از  باد  نیست

نه  !

از  مـاه    نیست /

حال  و  هوای  اردی بهشتی  این  باغچه ی  پیر  است

                                                              شاید /

که  باعث  شده  من

این قدر

دل / تنگ

باشم  .  .  .

 

درباره ی الی ...    رو دیدیم/

همین.

 

پ.ن: ثبت بشود در حافظه ی مان ( برای روزگارانی دیگر ) :

نوشته‌‌‌اي از مسعود كيميايي در آستانه‌ دهمين دوره انتخابات رياست‌جمهوري

هنرمندان (!!!) حامی محمود احمدی‌نژاد هم بیانیه‌ای امضا کردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 2:55  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

یادداشت خواندنی مینا اکبری درباره آشتی اخیر بیضایی و اعتباریان؛

پاسخ مفصل حمید امجد به نوشته ها و واکنش های امیر قادری به فیلم بهرام بیضایی؛

حمله شديدجوادطوسي به ده نمكي؛بيشترازكوپن ات حرف ميزني

یه روز به دنیا خندیدیم ، یه روز به همدیگه ، حالا به خودمون می خندیم

 

آشغالا رو صبح زود مي‌برن ؟!؟

درباره ي : وقتي همه خوابيم، بهرام بيضايي

 

1- مامان! لجن مال يعني چي ؟!؟

هيچ وقت بهرام بيضايي فيلمساز مورد علاقه ام نبوده؛ هميشه به عنوان يك كارگردان كاربلد، قبولش داشتم كه دردكوپاژ و ميزانسن، همانطور كه سالها لقبش بود، « استادانه » كار مي‌كرد، و نه تنها نمي‌شد ايرادهاي ساختاري از فيلمهايش گرفت، كه در واقع هميشه نقطه ي قوت كارهايش هم بود. اما از جهت فيلمنامه و داستان، يا هميشه ريشه در ساليان دور و اساطير و ... داشت و پر از نمادها و اشاره هايي كه من نمي‌فهميدم، و يا درباره ي مسائل سياسي/ اجتماعي‌ روز، كه نمي‌پسنديدم. 2 فيلمِ آخر بيضايي ( سگ كشي و وقتي همه خوابيم ) به نظر من ، نمونه ي كاملي از اين دغدغه هاي روز بود كه در هر 2 فيلم، همراه با عصبيت و حرص فراوان،‌ و در وقتي همه خوابيم، با يك جور كلافگي و بدسليقگي عجيب كه واقعا از بيضايي بعيد بود، عنوان شد. فيلم پر است از آدمهاي كثيف پر قدرت و آدمهاي نجيب ضعيف؛ بحث اينكه «جامعه ي امروز همين شكلي است» و «همه ي اينها ريشه در واقعيت دارد» و «مگر غير از اين است؟»... اصلا اين وسط جايي ندارد؛ فيلم، ساخته ي بهرام بيضايي است ، با كوله باري از دانش و مطالعه و تجربه؛ حجم شعارها و جملات مستقيم و روبه دوربينِ فيلم آنقدر بالاست كه بعضي وقتها فكر مي‌كردم در حال تماشاي يك مناظره ي تلويزيوني هستم، و شعارها و تيپهاي خلق شده توسط بازيگران ( مثبت و منفي ) آنقدر نخ نما و كليشه اي است كه...

 

2- مامان! هنوزم سينما رو دوست داري؟!

فيلم كارگردانيِ خوبي دارد، ولي نه استادانه! تدوين واقعا خوب است ( و بايد هم خوب باشد ) بجز آن نماهاي طولانيِ پايان بنديِ فيلمي كه در حالِ ساخت است، كه رسما شور تعليق‌ را درمي‌آورد. بازي ها به شدت ضعيف است ( من نمي‌دانم كه اگر نحوه ي ديالوگ گفتنِ مژده شمسايي، عمدي است؛ در چه راستايي است؟ و اگر هم نيست كه ...) به نظرم تنها بازيِ‌خوب، از آنِ مجيد مظفري است، آن هم احتمالا به دليلِ وجود نمونه ي خارجي نقشي كه بازي اش مي‌كند... طراحي صحنه، فوق العاده است، موسيقيِ محمد رضا درويشي ( كه  آهنگساز و پژوهشگرِ‌ بسيار با دانشي است ) نا اميد كننده است ( حيف از موسيقيِ « كيسه برنج » )، و فيلمبرداري اصغر رفيعي جم هم، از معدود نقاطِ قوت فيلم است...

 

3- بابا! لجن مال يعني چي؟!؟

حيف از اين همه زحمتي كه براي ساخت اين فيلم كشيده شده، حيف از اين همه آدم كاربلد كه در اين فيلم رسما فالش مي‌زنند، حيف از بهرام بيضايي « مسافران »،‌ حيف از اين همه بازيگر با سابقه كه اين ديالوگهاي شعاري را اينقدر راحت ادا مي‌كنند و انگار نه انگار.... حيف از سينماي مريضي كه بهرام بيضايي اش مجبور مي‌شود تسويه حسابهاي شخصي اش را فيلم كند و اخراجي هايش 3 ميليارد مي‌فروشد... حيف/

 آرش معدنی پور

 

 

وقتی همه خوابیم...

(نقش جدیدم را تمرین می کنم تا شاید یه روزی بتونم بازیش کنم...)

 

برداشت اول: (جهان شخصی/نسلِ کهنه/بُهت زدگی)

وقتی همه خوابیم، پر از اصرار بیضایی برای حفظ جهان شخصی اوست.بهرام بیضایی از مولفانِ بزرگ سینمای ایران است.سینمای او دیالوگ هایش ادبیات خاصی دارد(به قول خود استاد:شخصیت هایم لاتی حرف نمی زنند!)،در سینمای او، بازیگرانش، حرکات غلو شده و گاهاً غیر متعارف دارند واین نیز از ویژگی های دنیای استاد است.جهان او قوانینِ خاصی دارد و او همچنان به نشان دادن این ویژگی ها اصرار دارد.

او همه چیز را هنر مندانه بازسازی می کند، مثلِ حرکت های سیاه لشگر ها و یا حرکت پلیسِ راهنمایی و رانندگی ویا گارسونِ رستوران و ...

همه ی این ویژگی ها را در سینمای بهرام بیضایی دیده ایم،بارها و بارها.او برای نسل گذشته ی ماست.نسلی که حاتمی یا مهرجویی یا کیمیایی فیلم می ساختند.نسلی که همزمان با بزرگان سینمای جهان، فیلمسازان بزرگی چون برگمان،فلینی،تارکوفسکی،آنتونیونی و ... هم دوره بوده و موج نوی سینمای ایران را رهبری کرده اند.مگر نه اینکه آن زمان هم منتقدین با حاتمی یا مهرجویی یا کیمیایی موافق نبودند و دائماً با این بزرگان بحث و مجادله داشته اند؟

اینکه در حال حاضر فیلم بیضایی با توجه به نکات ارزشمند بصری موجود در فیلم، مورد کم لطفی قرار می گیرد، چیزِ غریبی نیست. شما بارها شاهد حرکات استادانه ی دوربین ، دکوپاژ بی نقص ، میزانسن های گیج کننده و تدوین خوبِ این فیلم هستید.مهارت های بهرام بیضایی و اصغر رفیعی جم(فیلمبردار) دائماً ضربه ای به بیننده می زند که گویی حضور کارگردان و فیلمبردار کاملاً حس می شود و تماشاگر مبهوت به جای می ماند.

 

برداشت دوم : (مرثیه ای برای سینمای ایران یا چگونه سینما را لجن مال کنیم؟)

فیلمِ وقتی همه خوابیم دائماً اعتراض به وضع سینمای ما دارد.اما اینکه بهرام بیضایی به لحاظِ انتخاب سوژه و بیان محتوا موفق بوده یا نه بحث دیگری است.به نظر می رسد که او همچنان (مثل سگ کشی) دچار شعار زدگی است.او مداماً در کل فیلم شعار می دهد و دیالوگ ها گاهی اوقات خنده دار به نظر می رسند.(مامان لجن مال یعنی چی؟)

این فیلم به خاطر ایده ی دِموده ای که استفاده شده متاسفانه به لحاظ محتوایی چیزی به ما نشان نمی دهد.او در مسافران یا رگبار و یا باشو نبوغ در بیان داشته ولی اکنون از نبوغ بیضایی که این همه سال مشغول نگارش و خواندن است خبری نیست.هما نطور که در برداشت اول اشاره شده نقطه ی قوت این فیلم کارگردانی،فیلمبرداری و تدوین است. این فیلم آنقدر ساختارِ زیبا و جادویی دارد که برای بار دوم این فیلم را دیدم و مجذوب دکوپاژ و میزانسن های استاد شدم.

 

در آخر جمله ای از مطلب آرش خوشخو را که در باره ی این فیلم نوشته بود می گذارم:

"شخصاً از غوطه خوردن در دنیای بیضایی لذت می برم،شخصاً از میزانسن های قاطع و پر اعتماد به نفس نیم ساعت ابتدایی همین فیلم،با آن حرکات دوربینِ سرگیجه آور و موسیقیِ پر حجم،لذت می بردم.در دنیایی بودیم که آفریدگارش بهرام بیضایی بود و ما فارغ از واقع نمایی و باور پذیری، خود را به او سپرده بودیم..."

وهاب گایینی

 

( من کارشناس سینما نیستم. فقط به عنوان یه بیننده نظرمو می‌گم.)
1- سینمای آقای بیضایی رو همیشه دوست داشتم و دارم. چه وقتی از اسطوره ها حرف میزنه ( چریکه تارا) چه موقعی که داستانی عاشقانه و اجتماعی تعریف میکنه ( رگبار) چه زمانی که درباره ایمان فیلم میسازه (مسافران) و چه وقتی که راجع به مسائل اجتماعی و سیاسی روز ( سگ کشی) و چه حالا راجع به حاشیه های سینما و بهتر بگیم زندگی! و مگه غیر از اینه؟ واقعا غیر از اینه که سینما یا هر هنر دیگه ای بستگی مستقیم با حال و احوال خالقش و محیط خالقش داره؟ مگه ما اینجا زندگی نمی کنیم؟ مگه ما بغض نداریم؟ مگه تو گوشمون- سرمون- نزدن؟ مگه بی عدالتی نیست؟ مگه پول، قدرت، رابطه ووو حرف اول و آخر رو توی هر مسئله ای نمی زنه؟ اگه نه که دیگه حرفی نیست! ولی اگه آره پس کی باید بگه؟ کی بگه بهتر از کسی که بلده چه جوری بگه؟
اتفاقا اصلا شعارهای سطحی و رو به دوربین نبود یا به قول آرش من خواب بودم و ندیدم!( با هم ببینیميش)
اتفاقا اصلا فيلم پر از آدماي كثيف پر قدرت و ضعيف نجيب نبود. مثلا كي ميتونه بگه پرند پايا ضعيفه؟! واقعا نيرم نيستاني يا ماني اورنگ آدماي ضعيفين؟ يا مثلا خاطره مقبول و شايان شبرخ قوي هستن؟ حتي نميشه گفت اونا كاملا كثيفن! به عنوان نمونه يادآوري مي كنم رفتار شايان شبرخ رو بعد از اخراج پرند پايا!

2- سینمای استاد رو دوست دارم چون ادبیاتشو دوست دارم. چون دوست دارم اونجوری حرف بزنم ( مثلا به جای اینکه بگم: "لباساتو دیشب انداختم تو سطل زباله و صبح زود مامور شهرداری برد" بگم: "آشغالو رو صبح زود می برن.") انصافا نميشه منكر زیبایی این ایجاز و طنز ظریف همراه با حاضر جوابی شد، ولی دست کم میشه گفت سلیقه اییه.
ایراد گرفتن به این ادبیات شبیه ایراد گرفتن به ادبیات علی حاتمی عزیزه. همینطور ایراد گرفتن به این که همه با این ادبیات حرف می زنن، هم شبیه همونه هم غلطه. مثلا نگاه کنید به حرف زدن شایان شبرخ یا خاطره مقبول یا حسین محب اهری یا... آيا اونا مثل پرند پايا – يا حتي مثل هم- حرف مي زنن؟
ایراد گرفتن به نوع بازی و دیالوگ گفتن بازیگرها - مشخصا مژده شمسایی- هم شبیه ایراد گرفتن به شاعریه که دوست داره غزل پست مدرن یا ترانه یا یه چیز دیگه بگه!!
راستشو بگم من که خیلی حال می کنم با این نوع بازی، مخصوصا وقتی مقایسه می کنیم بازی مژده شمسایی رو در دو نقش چکامه چمانی و پرند پایا. اونجا که قراره مادر باشه واقعا مادره با همه مهربونیش، شوخی و خنده اش و... حالا اگه مثلا به عنوان جایزه به جای شکلات، عروسک، لباس، طلا، یا هر چیز دیگه ای کتاب و به جای کتاب های بازاری، شاهنامه فردوسی می خره سلیقه استاده . بعضی ها می تونن بیشتر دوست داشته باشن که به جاش مثنوی معنوی بخرن و البت(ه) خیلی ها هم می تونن خشکه حساب کنن!
3- سینمای آقای بیضایی رو دوست دارم، نه چون خودم حالیمه که دکوپاژ و میزانسن و ... چیه! نه! من فقط سرمست می شم از شکوه و قدرت فیلم که میخکوبم میکنه. ولی دیدم که مثلا وهاب و آرش خوشخو و خیلی های دیگه که مسائل فنی رو می فهمن هم مست و مدهوش استادن.
پایدار باشی آقای بیضایی عزیز.

علي معدني پور

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 4:48  توسط آرش معدنی پور  | 

 

از اين بهار تلخ...

 

1- همه چي جالبه، همه چي عجيبه، مردم تو خيابون كه همديگه رو مي بينن، الكي به هم لبخند مي زنن! تو صف نونوايي دعواشون نمي‌شه، موقع رانندگي با هم كل كل نمي‌كنن، همه انگار دارن تلاش مي‌كنن تا به همديگه ثابت كنن كه بهار اومده و چه خوبه كه همراه با شكفتن سبزه ها و جوونه زدن شاخه ها، اونا هم سبز بشن و شكوفه بدن! ( جمله ي آخر رو عينا از يه SMS نقل كردم ) ....

 

2- بهزاد بلور (‌ مجري BBC ) از ستار ( خواننده! ) مي‌پرسه كه: براي سال جديد، يه آرزو كن واسه خودت... و ستار شروع مي‌كنه كه: اميدوارم تو سالِ جديد، همه ي مشكلات تموم بشه و همه جا صلح و صفا باشه و مردم همه سالم و سلامت باشن و ... كه بهزاد مي‌پره وسط حرفش: همه با هم عروسي كنن و همه فقط بخندن و ... نه بابا! يه آرزم واسه خودت بكن...

 

3-موقع تحويل سال، با مليحه ، قرآن باز كرديم، اومد:

ما امانت خويش را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، ولي از پذيرفتنِ آن سر باز زدند، و از آن هراسيدند، و انسان آن را پذيرفت، كه او ستمكاري نادان بود.

سوره ي احزاب، آيه ي 72، ترجمه ي بهاء الدين خرمشاهي

 

4- حامد زنگ مي‌زنه بهم ( از يه جايي نزديكاي كرمانشاه ) و مي‌گه شعر بخون؛ و من فقط مي‌تونم يه شعر براش بخونم، شعري كه اين روزها اينقدر با سينا خونديمش ( البته به روايت سينا - كه به قول سعید ، يا پر از ايراد وزنيه و يا يه گند ديگه !- ) شعري كه همه ي حال و احوال اين روزها و شبهاي ماست... و الان هم با اجازه ي دكتر ، مي‌ذارمش اينجا كه ...

 

شبها كه مي زني به سرم بچه مي شوم مانند چشمهاي پسر كه نداشتي

چشمي كه قرص خسته ي اعصاب مي خورد با قهوه ي بدون شكر كه نداشتي

دستي دراز شد كه بگويد هنوز هم...

در باز شد به پهنه ي خوشبخت آسمان

يك عمر ميله هاي قفس را شمردي و... پرواز را نكردي ، پر كه نداشتي!

امّيد چيست؟ اسم قشنگي براي مرگ يك مشت داستان خيالي كه نيستم

دنيا چه بود؟ فاصله اي بين هيچ و هيچ با خاطرات چند نفر كه نداشتي

تبليغ روزنامه شدي شاد و بي دليل ، پيروزي جديد و تماشاچيان گيج

مشتي شعار تند سياسي وچند مشت ، هر چند مي رسد به نظر – كه نداشتي –

كه هيچ چيز ، چيز ، مهم نيست ، هيچ چيز !...

حتي بيت هاي قبلي كه خط مي زني

حتي بيت هاي بعدي كه نمي گويي

پدر غار نشينم

با گرز سنگي اش راه مي افتد

تا « فورپان» شكار كند

‌‌[ براي پدر غارنشينم

مهم نيست

كه نمي داني فورپان چيست ]

اينجا

از كادرها كه بيرون بزني

هميشه كسي هست كه كوتاهت كند

كه قرص هايت را

با ليوان آب به دستت بدهد

كه لنز آبي توي چشمهايت بگذارد

كه پرهايت را

[ كه مايه ي آبروريزي ست ]

با تيغ ژيلت ناپديد كند

و جلوي همه ي فورپانها

با خودكار قرمز

علامت سؤال بگذارد

اينجا هميشه كسي هست  .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 14:41  توسط آرش معدنی پور  | 

 

این ریل‌های یخ‌زده، من را کجا می‌بُرد؟
می‌ترسم از مرگی، که دنبالِ من افتاده......... 

ما هم ( عروضی ) شدیم /

 

...اسلحه رو كه از روي شقيقه اش برداشتم، نفس راحتي كشيد. گفتم :« ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم، ولي تو خودت اصرار مي‌كردي.» گفت:« آخه من چيكار كنم؟ تقصير من نبود كه! اونا همش مي‌پرسيدن كه پس چي شد؟ مگه قرار نبود كه...» پريدم وسط حرفش:« آخه به اونا چه ربطي داره؟» و ديگه نتونستم جمله مو ادامه بدم. حالا ديگه صبح شده بود. رفتم سمتِ پنجره، پرده رو كنار زدم، خورشيد، قرمزِ قرمز شده بود. پايين رو نگاه كردم، دوتا ماشين كوبيده بودن به همديگه و راننده هاشون كمي اونطرفتر داشتن با همديگه باقالي مي‌خوردن و دعوا مي كردن. برگشتم سمتِ اتاق، گفتم:«آقاي رييس، ماموريت به خوبي انجام شد، حالا حق و حقوقِ ما چي مي‌شه؟» آقاي رييس چشماي گنده ش را از روي من چرخوند، زبونِ درازش رو از حلقش دراُورد و مگسي كه روي سقف داشت مي پريد رو شكار كرد. من كه خيلي خوشم آمده بود، اسلحه رو از روي شقيقه اش برداشتم و گفتم:«ببين، من از اولشم با اين بازي موافق نبودم...»

...بعد آرام چشمهايم را باز كردم؛ جسد چند تا پروانه دور و برم افتاده بود ...

 

 ميثم يوسفي عزيز، ما رو دعوت كرد به يه بازي... و خب، چي از اين بهتر؟

- ...

- و اما اشخاصي كه من دعوت مي كنم به اين بازي:

1-

چشماشو آروم باز كرد. همه چي دوروبرش عجيب بود. اولش خيلي وحشت كرد. ديد توي يه اتاقه و روي يه قبر دراز كشيده، دو تا قبر ديگه هم تو اتاق بودن و روي هركدوم يه نفر دراز كشيده بود. چند تا اسكلت و شبح هم بالا سر هر قبر بودن، بالا سر خودش هم چند تا شبح وايساده بودن و يه ريز حرف مي زدن. يه دفعه يكي از اونا دستشو اورد جلو، فكر ‌كرد مي‌خواد خفه ش كنه، خيلي ترسيده بود. تنش داغ بود، انگار داشت تو يه كوره مي‌سوخت،‌از همه چي كلافه شده بود؛ از گرماي وحشتناكِ اتاق، از سروصدايِ اشباحِ بالا سرش، از پچپچه هايي كه از قبراي اطرافش به گوشش مي رسيد... دلش مي‌خواست همه ساكت بشن، دلش مي‌خواست مي‌تونست بيرون بره از اون جهنم... چشماش داشت سنگين مي‌شد...

بعد از مدتي چشماشو به سختي باز كرد و دوروبرش رو نگاه كرد. مادرش رو ديد كه دستشو از رو پيشونيش برداشت و به دكتر گفت:« بالاخره تبش قطع شد!»

مليحه بهارلو

 

2-

زندگي ايستگاه غمگيني است
اول جاده هاي خيس جهان
چمداني كه منتظر مانده
اتوبوسي كه راه مي افتد
"سيد مهدي موسوي"

خسته از یک روز پر کار و پر اضطراب به خانه برمی گردد. دستش پر است. كسي اما به استقبالش نمی آید. با تلقين مثبت به خود، با لبخند وارد مي شود. براي خوب تر بودن(!) دست و صورت و پاهایش را مي شويد و به خود عطر مي زند و برای اينكه مرد اخموي بی حوصله نباشد(!)، با خنده و شوخی به سراغ همسر و بچه هايش می رود. زن اما انگار از چيزي دلخور است.
براي تنبل و بي انصاف نبودن(!) در چیدن و جمع کردن و پاک کردن سفره شام و شستن ظرفها کمک می کند. زن اما هم چنان گرفته است.
برای بهتر شدن(!)، موضوع صحبتی را پیش می کشد. زن اما همچنان سرد است. سرانجام دلیل ناراحتي همسرش را می پرسد، اما جواب مشخصی نمی گيرد. بار دیگر اصرار می کند و سرانجام زن به حرف مي آيد: "تو برای من ارزش قائل نیستی، اصلا به فکر من نیستی، پوسیدم تو این خونه، اینم شد زندگی، همه ش تكرار مكررات، از صبح تا شب می شورم و می‌پزم و می سابم و می..."

علي معدني پور 

3-

يكدفعه، مث پريدن از چرتِ بعد از ناهار، چشمامو باز كردم؛ بعد از چند بار پلك زدن، سوزششون كمتر شد و شروع كردن به چرخش و بررسي اطراف و مغزم شروع كرد به تحليلِ موقعيت. خواستم مجيدو صدا كنم، ولي دهنم قفل شده بود، مث اينكه يكي به زور نگهش داشته باشه. ديدم به پشت، افتاده زمين. يه لحظه به نظرم از هوش رفتم. وقتي باز به هوش اومدم، ديدم دكتر داره از تو دهنم خورده شيشه ها رو مياره بيرون ...

امير معدني پور

در قوطی را می بندد.می ایستد.در خانه را باز می کند.از راه پله پایین می آید.در ساختمان را باز می کند.به بیرون می رود.در را
می بندد.وارد پیاده رو می شود.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.از خیابان رد می شود.در ساختمان مقابل باز است.از پله ها بالا می رود.در کنار خانه ای می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.در خانه را باز می کند.داخل می رود.به جنازه ای که پایین پنجره ای باز افتاده نزدیک می شود.می نشیند.چشمهایش را در می آورد.درون جیبش می گذارد.می ایستد.در خانه را باز می کند.ار پله ها پایین می آید.از ساختمان بیرون میرود.وارد پیاده رو می شود.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.از خیابان رد می شود.در ساختمان را باز می کند.داخل می شود.در را می بندد.از راه پله بالا می رود.در خانه را باز می کند.داخل می رود.در را می بندد.می ایستد.به دور و برش نگاهی می کند.در قوطی را باز می کند.چشم ها را درون قوطی می اندازد.در قوطی را می بندد.

وهاب گاييني

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:32  توسط آرش معدنی پور  | 

ابراهيم عزيز، ابراهيم حاتمي كياي عزيز؛ سلام ...

نمي دونم چرا، اما خيلي چيزا تو ذهنم آماده كرده بودم تا برات بنويسم ( با آگاهي به اينكه هيچ وقت اين نامه رو نخواهي خوند ) اما الان كه بعد از يه هفته، فرصتي دست داد و نشستم به نوشتن برات، ديدم كه ديگه دوس ندارم چيزي بنويسم، بجاش برات آرزوي سلامتي مي كنم و هنوز ( در نهايت خوش‌بيني و اميدواري زياده از حدي كه بعضي وقتا دچارش مي شم ) ابراز اميدواري مي كنم كه بازم بتونيم شاهد فيلما و شخصيتا و ديالوگايي باشيم ازت، كه اشك به چشمامون بياره؛ آخه مي دوني، براي من ( و خيلي از ما ) تو جزء آخرين اميدامون توي سينماي ايران بودي ( هستي؟ ) ...

 

حضور ابراهیم حاتمی کیا در کنار اخراجی ها

!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:36  توسط آرش معدنی پور  |