تبليغاتX
صدای غار غار کلاغی از دور
شعر و ...
 

براي تويي كه هنوز ، باباي شعرهايي

 

از وقتي كه سيد مهدي موسوي رفته ، قورباغه ها در شهر هفت تيركشي مي كنند ؛

 اشكالي نداره ، كار دنياست ديگه ، هميشه هم همين بود ه و هست و ... خواهد بود ؟

 

مـَه فشاند نور و

سگ عوعو كند

هركسي

برطينت خود

مي تَنَـد ...

 

 

( اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي بروز نخواهد شد )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:6  توسط آرش معدنی پور 

 

سلطان : خونمون ... اين جا بود ... اين جا پنج تا اتاق ... دو تا باغچه و يه حوض بود ... بزرگ نبود ، قد خونه ي شما نبود ... اما بود ...

 

دو قدم با راهنمايي درخت مجنون به راست مي رود و پا به زمين مي كوبد .

 

سلطان : اين ... جا ... اين ( با پا به زمين مي زند ) اتاق من بود .

 

سلطان حركت مي كند و در اتاقش مي گردد . سر به آسمان مي كند ... ماه ِ بالاي سرش نيمي پنهان است و نيمي پيدا . شاخه هاي ريخته ي مجنون با نسيمي حركت مي كند .

 

سلطان : مجنون وسط حياط رضا بود ... ديگه خيلي وقته رضا رو نديدم . ديگه بي خونه شد ...

مادرم اتاقش ... اين جا بود ... اين جا ... سماورشم اين جا روشن بود ... هميشه روشن بود ........

 

( فيلم نوشت سلطان مسعود كيميايي نشر فرهنگ كاوش )

 

" قيصر يك فيلم گيرا و شايسته ي توجه كامل است . اگر اين فيلم در حد قريحه و استعداد سازنده اش ساخته شده بود ، يك فيلم برجسته مي شد . برجستگي كنوني فيلم در اين است كه كار يك قريحه ي كمياب است ؛ قريحه اي كه هنوز خود را به حد رشدي كه شايسته اش است ، نكشانده است ، هنوز ... لابد كيميايي مي داند كه استعداد در بين آن صف بي انتهاي كساني كه ادعا دارند ، بسيار ناياب است . اكنون كه حق دارد مطمئن به خود باشد ، بايد كه از توجه كامل به كار خود دريغ ندارد ... "

 

( ابراهيم گلستان - مجموعه مقالات در نقد و معرفي آثار مسعود كيميايي گرد آورنده زاون قوكاسيان نشر آگاه )

 

" ... مهم اين است كه ما در اينجا فيلم و فيلمسازي را داريم كه مي توانيم زير علمش سينه بزنيم و مي توانيم بدون خجالت و حتي با غرور بگوييم اين سينماي سرزمين من است ... دنياي هيچكاك و گدار و آنتونيوني مرا به خود راه نمي دهد ، هر قدر كه من مجنون و سرگشته ي اين عيار هاي دنيا باشم ..."

 

( پرويز دوايي مجموعه مقالات در نقد و معرفي آثار مسعود كيميايي گرد آورنده زاون قوكاسيان نشر آگاه )

 

" ... من سينما رو با مسعود كيميايي ياد گرفتم . هر كي مي خواد خوشش بياد و هر كي مي خواد بدش بياد . كمتر كسي يه كه ندونه سينماي ايران مديون كيميايي يه ... "

 

( حامد بهداد مصاحبه با خسرو نقيبي ماهنامه ي نسيم شماره سي ام )

 

سلطان : برا ساخت اين اتوبانا خونه هاي مارو خريدن ... مام ديگه صاحب خونه نشديم .

از خونَت مواظبت كن ... خونه ها خراب مي شن ... جاش بهتر ساخته مي شه ، اما با پول بيشتر ... كي پول بيشتر پيش ِ ما بوده ؟ دنيا اين جوري بزرگ مي شه . شهر شده عين بهشت ... اما ... اما ..............

 

 ( فيلم نوشت سلطان مسعود كيميايي نشر فرهنگ كاوش )

 

  

دوشنبه - هفت مرداد - مسعود کیمیایی ۶۸ ساله شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:58  توسط آرش معدنی پور  | 

ولم كنيد

كسي جلودارم نخواهد شد !

دروغ گفتم

آيا حقش را داشتم ؟

آرام باشم ؟

از اين هم آرامتر ؟

ممكن نيست !

 

...

 

هي !

با تو ام آسمان !

بردار كلاهت را !

دارم سان مي بينم

 

صدايي بر نمي خيزد

 

جهان

گوش ِ گنده اش را

گوش ِ پر ستاره ي پر كنه اش را

بر روي دست گذاشته است

خفته است . . .

 

ولاديمير ماياكوفسكي م. كاشيگر نشر مينا

 

( كاش يكي پيدا بشه و اين شعراي ماياكوفسكي و يه بار ديگه ترجمه كنه ، كاش ... )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:14  توسط آرش معدنی پور  | 

براي خسرو خان ِ عزيز ِ شكيبـايي

 

 

مگه مي شه كسي « هامـون » رو ديده باشه ،

و عاشقانه ، « خسرو شكيبايي » رو دوست نداشته باشه ؟!؟

 

خسرو شكيبايي به خاطره‌ها پيوست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:7  توسط آرش معدنی پور  | 

سفر مرا به زمين هاي ِ استوايي برد

و زير ِ سايه ي آن بانيان ِ سبز ِ تنومند

چه خوب يادم هست

عبارتي كه به ييلاق ِ ذهن وارد شد :

وسيع باش ،

و تنهــا ،

و سر به زير ،

و سخت ...

***

براي سيد مهدي موسوي :

باباي شعرها ، دلمان برايت تنگ مي شود ...

***

 

سفر هميشه پُر از اضطراب ِ ثانيه ها

سفر هميشه پر از تيك تاك ِ قلب ِ من است

براي شهر شما ، خنده مي گذارم و بس !

سفر ، سكوت ِ غم انگيز ِ مرد ِ بي وطن است

■■■

تمام شد همه ي آنچه خواستم باشم

تمام شد همه ي آنچه خواستم باشي

« برو به خانه عزيزم ، كه بَر نخواهم گشت

كه آب ، پشت ِ سر ِ مرد ِ مُرده مي پاشي » ٭

 

بخواب عروسك ِ‌غمگين ِ‌عمر ِ من ، « غزلم »

بخواب و باور كن قصه هاي ِ بابا را

بخواب ، يادت باشد كه زندگي زيباست !

به ياد ِمن ، « تو » ببين روز ِ خوب ِ فردا را !

 

به ياد ِمن ، « تو » ببين ، باز رازقي گل داد

به ياد ِمن ، « تو » ببين عيد و تُنگ ِ‌ماهي را

به مـاه نامه نوشتم مراقبت باشد

كه باز گُم نشوي توي ِ اين سياهي ها

 

من و شب و سفر و كوله بار ِ‌تنهـايي

دلي گرفته تر از اين اتاق ِ بي فانوس !

« اگر كه پوچي ِ‌دنيا امانمان بدهد » ٭

من و خيال ِ تو و خواب هاي ِ بي كابوس !

 

صداي ِ‌سوت ِ قطار و سكوت ِ يك چمدان

صدام مي كند از پشت ِ در ، كه دير شده

نگاه كن پدرت را چقدر غمگين است

نگاه كن پدرت را

چقدر پير شده ............

 

 

٭ - سيد مهدي موسوي

 

 

 

سينا حشمدار عزيز هم به روز شده )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 2:28  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

- ضمن اداي احترام به عرفان نوظهور جناب علي دايي ، و سخنان شورانگيز و تكان دهنده ي ايشان در برنامه ي 90 ، و با كسب اجازه از شيخ فريدالدين عطار نيشابوري ، اين پست ، با يادي از مرحوم اسد الله وسمه اي ، تقديم مي شود به :

 سيد مهدي موسوي ..............

 

ذكر حسين بن منصور ، رحمة الله عليه

 

آن قتيلُ الله ، في سبيلِ الله ، آن شير بيشۀ تحقيق ، آن شجاع صفدرِ صدّيِق ، آن غرقۀ درياي موّاج ، حسين بن منصور حلّاج – رحمة الله عليه – كار او كاري عجب بود ...

... پس به بصره شد و با عمرو بن عثمان مكي افتاد و هجده ماه با او صحبت داشت . و ابو يعقوب الاقطع دختر بدو داد . پس عمرو بن عثمان از او برنجيد ، و از آنجا به بغداد آمد پيش جنيد . جنيد او را سكوت و خلوت فرمود ، و چندگاه در صحبت او صبر كرد و قصد حجاز كرد و يك سال آنجا مجاور بود. باز به بغداد آمد ، با جمعي صوفيان به پيش جنيد و از وي مسايل پرسيد. جنيد جواب نداد و گفت : «زود باشد كه سر چوب پاره سرخ كني ». حسين گفت : «آن روز كه من سر چوب پاره سرخ كنم ، تو جامه ي اهل صورت پوشي »، چنان كه :

نقل است كه : آن روز كه ائمه فتوي دادند كه او را ببايد كشت ، جنيد در جامه‌ي تصوف بود و فتوي نمي نوشت . خليفه فرموده بود كه : «خطّ جنيد بايد» چنان كه دستار و درّاعه در پوشيد و به مدرسه رفت و جواب فتوي نوشت كه : «نَحنُ نَحكُمُ بالظّاهر» - يعني بر ظاهر حال كشتني است و فتوي بر ظاهر است امّا باطن را خداي داند –

... و او را حلاج از آن گفتند كه يك بار به انباري پنبه برگذشت . اشارتي كرد، در حال دانه از پنبه بيرون آمد و خلق متحيّر شدند .

... نقل است كه در پنجاه سالگي گفت كه : «تاكنون هيچ مذهب نگرفته ام امّا از هر مذهبي آنچه دشوارتر است بر نفس ، اختيار كردم . تا امروز كه پنجاه ساله ام ، نماز كرده ام و به هر نمازي غسلي كرده .»

... نقل است كه گرد او عقربي ديدند كه مي گرديد . قصد كشتن كردند ، گفت : «دست از وي بداريد كه دوازده سال است كه نديم ماست و گرد ما مي گردد.»

... نقل است كه طايفه اي در باديه او را گفتند : «ما را انجير مي بايد ». دست در هوا كرد و طبقي انجير پيش ايشان نهاد . و يك بار ديگر حلوا خواستند . طبقي حلواءِ شكري ِ گرم پيش ايشان نهاد . گفتند : «اين حلواءِ باب الطّاق بغداد است». حسين گفت : «پيش من چه باديه و چه بغداد !».

نقل است كه يك بار در باديه چهار هزار آدمي با او بودند ، برفت تا كعبه ، و يك سال در آفتاب گرم برابر كعبه بايستاد برهنه ، تا روغن از اعضاء او بر آن سنگ مي رفت و پوست او باز شد و از آنجا نجنبيد ... پس در عرفات گفت : «يا دليل المتحيّرين !» و چون ديد كه هر كس دعا مي كردند ، او نيز سر بر تل ريگ نهاد و نظاره مي كرد ، و چون همه بازگشتند ، نفسي بزد و گفت : «الها ! پادشاها ! عزيزا ! پاكت دانم و پاكت گويم از تسبيحِ همۀ مسبِّحان و تهليل همۀ مهلِّلان و از همۀ پندار صاحب پنداران . الهي ! تو مي داني كه عاجزم از شكر ، تو به جاي من شكر كن خود را ، كه شكر آن است و بس ».

... و گفت : «خُلقٍ عظيم آن بود كه جفاء خلق در او اثر نكند . پس آن گاه خداي – تعالي – را شناخته باشد ». و گفت : «توكّل آن بود كه تا در شهر كسي را داند اوليتر از خود به خوردن ، نخورد »... و گفت : «زبان گويا هلاك دلهاي خاموش است »... و گفت : «دنيا بگذاشتن ، زهد نفس است و آخرت بگذاشتن ، زهد دل ؛ و ترك خود گفتن زهد جان ». و پرسيدند از صبر ، گفت : «آن است كه دست و پاي او ببرند و از دار درآويزند ». و عجب آن كه اين همه با او كردند ...

 

 

تذكره الاولياء – شيخ فريدالدين عطار نيشابوري – تصحيح دكتر محمد استعلامي – انتشارات زوّار

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

صفر – سلام

1 – امروز ، پنجم آذر ، اولين سالگرد ( نمي دونم از چه كلمه اي بايد استفاده كنم ! ) ، سالگرد ... بابك بيات ِ عزيزه ............

يادش گرامي .

2 – سرزمين ِ سبز از هفته ي قبل پخش اش شروع شد ، بعد از پخش دوباره ي خانه ي سبز ، اين احتمالا آخرين فرصت ما براي ديدن و چشيدن و بوييدن ِِ دوباره ي حس ِ عجيب ِ جاري توي كارهايي است كه اكيپ بيژن بيرنگ و مسعود رسام با هم انجام دادند ، پس لطفا اين فرصت رو از دست ندين كه حيفه .

در ضمن ، اين مصاحبه ي بيژن بيرنگ رو با هم بخونيم ، تا ببينيم كه اگه كسي به جايي رسيده ، همين جوري الكي هم نيست ، و يه بار ديگه باورمون ( باورم ) بشه كه اگه همه چي اونجوري كه ما ( من ) مي خوايم پيش نمي ره ، شايد ازبي عرضه گي خودمون ( خودم ) باشه ...

 

 گفت و گو با بيژن بيرنگ؛ باز هم زندگي، باز هم خانه سبز

 

3 – گروه آريان ، با كريس دي برگ ، آهنگ مشترك اجرا كردند ! به نظر من هم اين خبر خيلي عجيب مي اومد ، اما ظاهرا حقيقت داره ، و مي دونيد ، مهم نيست كه ما آريان رو گروه حرفه اي و موفقي بدونيم ، و يا اينكه فكر كنيم كه خيلي ها از اونا بهترند ، اما نتونستن به موقعيت اونا برسند ؛ مهم نيست كه ما با سطح ترانه هايي كه استفاده مي كنن و جنس موسيقي شون مشكل داشته باشيم و يا حتي ضعيف بدونيم كارهاشون رو ، و يا ادا اطوارشون رو دوست نداشته باشيم ، مهم اينه كه باور كنيم توانايي هاي آدمي مثل محسن رجب پور رو كه به عنوان يه مدير برنامه ي فوق العاده موفق ، چه كارهاي بزرگي مي تونه بكنه ، و فكر كنيم ( و حسرت بخوريم ) كه اگه مثلا محسن چاوشي ، يا گروه هايي مثل اوهام و ميرا و ... هم همچين مدير برنامه هايي داشتن ، الان چه موقعيت متفاوتي داشتن و شايد كه ...

 

 گفت‌وگوی اختصاصی شهروند امروز با کریس‌دی برگ

 

 4 – امير كوستاريكا ( هيچ وقت نفهميدم تلفظ درست اش كدومه ؟! ) با ديه گو آرماندو مارادونا مصاحبه كرده ، و مگه مي شه جايي اسم مارادوناي ياغي بياد و آدم به احترام ِ روح ِ سركش ِ اين مرد ، از جاش بلند نشه ...

 

 گفتگوی امیر کاستاریکا و دیگو مارادونا

 

5 - ... و اين هم ، سوغاتي ِ اين پست ؛ ترانه ي جنگل ، كه ظاهرا اولين كار حرفه اي بابك بيات بود ، با متني از ايرج جنتي عطايي ، و صداي داريوش اقبالي ، با هم بخونيم و لذت ببریم ..........

جنگل

پشت سر ، پشت سر ، پشت سر جهنمه

روبرو ، روبرو ، قتلگاه ِ آدمه

روح ِ جنگل ِ سياه

با دست ِ شاخه هاش داره          روحمو از من     مي گيره

تا يه لحظه مي مونم         جغدا تو گوش ِ هم مي گن

                                             پلنگ ِ زخمي     مي ميره

راه ِ رفتن ديگه نيست

حجله ي پوسيده ي من              جنگل ِ پيره !

قلب ِ مـاه ِ سر به زير

به دار ِ شاخه ها اسير – غروبشو من مي بينم –

ترس ِ رفتن تو تن ام

وحشت ِ موندن تو دل ام          خواب ِ برگشتن مي بينم

هر قدم به هر قدم

لحظه به لحظه سايه ي دشمن مي بينم !

پشت ِ سر ، پشت ِ سر

پشت ِ سر      جهنمه ..............

 

 

يا حـــق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:38  توسط آرش معدنی پور  | 

همه ي پنجره ها شيشه دارن ، شيشه ي مات !

بيا با همديگه  سنگ از تو كوچه پيدا كنيم ...

( عمران صلاحي )

 

 

 

 

1 – توله سگي در خوابهاي ام           زوزه مي كشد

هواپيمايي    بمب مي اندازد

در كلاس سوم دبستان ،  مداد قرمزم را      گم مي كنم

 

 

2 – پروانه اي كه ديشب از كنار پنجره گذشت

شاخكهاي اش       مه تاب را       نشانه رفته بود

امروز    وقتي جسد عريان اش را      در كلكسيون برادرم ديدم

فهميدم كه او هم    مانند من      

گاهي تير چراغ برق را    با ماه اشتباه مي گيرد

 

3 – شيلنگ در دستان ِ‌ من   چه معني اي مي دهد ؟

اگر شير ِ آب ِ ‌گرم را باز كنم   چه طور ؟

پس احتمالا شما هم   مثل من    به اين نتيجه مي رسيد

كه خيال هم گاهي خيس مي شود            خيس  ِ خيس

 

4 – چتر من كجاست ؟

 

 

 

يا حـــق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 1:5  توسط آرش معدنی پور  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 2:5  توسط آرش معدنی پور